دانه های برف دنبال ماشین می آمدند..توی نور ماشین های پشتی می دیدمشان که می خوردند زمین،خونی می شدند، رد خون روی آسفات یخ زده کش می آمد تا آینه کنار ماشین.پیاده که شدم چندتایی رسیده بودند به من، صورتهای سفیدشان گل انداخته بود،نفس نفس می زدند، من نفس نمی کشیدم،رسیده بودند به من ،به مهره های گردنم،آرام روی ستون مهره ها می رفتند پایین، توی مطب دکتر دانه های برف ریز ریز روی ستون مهره هایم می خندیدند، به من که چشم هایم خودشان را بسته بودند ، به دکتر که تلاش می کرد از فیلترهای من رد شود ، از دانه های برف، از قندیل های خون ریز،دلم حرف زدن نمی خواست، دلم می خواست یک دفترچه راهنمای فروغ بنویسم روی دور تند سی سال،سی سال قندیل های یخ، سی سال دانه های برف روی ستون مهره ها، بدهم دست دکتر، دست هر ادمی که میخواهد نزدیک شود،دلم می خواست یکی باشد که جای من حرف بزند ، از من حرف بزند ، من با دهان باز گوش دهم،با چشم های گرد ، بگویم پس که اینطور.استخوانهایش از یخ بود چه عجیب، اینهمه سال، این ادم خودش توی این راهنما نوشته است؟شما مطمئنید؟
0 comments:
ارسال يک نظر